Loading

دانلودرمان من از عشق نمیترسم

من از عشق نمیترسم
ژانر:عاشقانه،اجتماعی
خلاصه:جلد دوم عشق ممنوعه من
خوب دوستان تا اون جایی خوندید که هاله بعد از مرگ وحید ضربه بدی خورد و قصد داره از ایران خارج بشه

..هاله از ایران میره و درس میخونه دوستای خوبی پیدا میکنه که باهاش صمیمی هستن ولی هنوزم توی سوگ وحید خان نشسته…
پیشنهاد های زیادی بهش میشه ولی قبول نمیکنه

…تا جایی که بتونه وحید رو از زندگیش خارج میکنه ولی بی خبر از اینکه اون همیشه هست

…بعداز چهار سال دوری از خانواده برمگیرده یه زندگی شادو کنار پدرش شروع میکنه

همه سر زندگیشونن ولی هاله قصه ما هنوزم تنهاست تا بخودش میقبولونه که وقت ترسیدن از عشق و وابستگی نیست

…همون موقعست که یه اتفاق رخ میده که میشه نقطه شروع خوبی واسه هاله ی دلیر و شیطون قصه، اونجاست که میگه زندگی .نقطه سر خط
بخونید از دست ندیدش…

قسمتی از متن رمان :

 

چشمامو محکم روی هم فشار میدم..از این پهلو به اون پهلو میشم…نه خوابم نمیبره….چند بار سرمو توی بالش فرو کردم..پتو رو روی سرم کشیدم تا تاریک بشه ولی بی فایده بود روی تخت نشستم ..موهای بلندم که دورم پریشون شده بود رو بادستم به عقب هل دادم…بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون تازه ساعت شش صبحه ..حتما بابا و حامی هنوزم خوابن به طرف دستشویی رفتم ابی به دستو صورتم زدم دوباره برگشتم به اتاقم جلوی میز ارایشم نشستم موهام بلند تا روی باسنم میرسه مشکی درست رنگ چشمام چشمای درشت مشکی که تو حصار از مژهای بلنده و بینیم کوچلو قلمی با لبای کوچلو صورتی نارنجی..موهام با پوست سفیدم تضاده جالبی رو ایجاد کرده با بلوز شلوار ابی رنگم شبیه یه عروسک شدم تویه اینه به چهره خودم لبخندی زدم لبخندی که صورتم رو زیبا کرد ولی نتونست غم تویه شمامو بپوشونه… شروع کردم به شونه کردن موهای حالت دارم نزدیک به یک ساعت شونه کردنش طول کشید اخه خیلی پرپشته…بعدم پشت سرم دم اسبی بستمش بلوز شلوارمو با یه شلوار مشکی و یه بلوز سفید عوض کردم روی کش موی بنفشم هم یه کش موی بزرگ سفید بستم…از اتاقم بیرون اومدم تا صبحانه خوب و مفصل بخورم امروز میخوام با دختر عموم الیسا برم بیرون من فقط یه دونه عمو دارم و خاله و دایی و عمه هم ندارم…الیسا خواهر نداره ولی یه برادر مثله من داره که اسمش اراده و حدود سی سالشه و هنوزم مجرده مثله حامی دوسش دارم مثله داداشمه خیلی هم مهربونه…..حدود دوازده تا پله از اتاقم رو برای رسیدن به سالن بزرگ خونه باید طی کنم بالاخره به اشپزخونه رسیدم چایی ساز رو روشن کردم از توی یخچال هم اب پرتغال و شیرو در اوردم سه تا تخم مرغ هم گذاشتم تا اب پز بشه البته عسلی منو بابا و حامی اینجوری دوست داریم …کره و مربا ..پنیر و عسل رو هم روی میز گذاشتم الاناست که بابا و حامی هم بیدار بشن.. مریم خانم خدمت کار خونه که تمام بچگی زحمت منو کشیده رو بابا فرستاده مشهد پابوس امام رضا(ع)….اخه خیلی دلش میخواست یه بار دیگه هم بره..من وقتی ۸ سالم بود مامانمو از دست دادم مامانم توی یه تصادف مرد یه ماشین بهش زد مامانم متخصص مغز و اعصاب بود و پدرم هم جراح قلب و عروقه ..حامی هم جراح مغزو اعصابه و هم تویه بیمارستان کار میکنه هم خودش مطب داره
بابا-به به ببین دخترم چیکار کرده
لبخندی زدم -سلام صبح بخیر
بابا-سلام ..صبح دختر خشکل منم بخیر..چی شده امروز زود از خواب بیدار شدی؟
من-اخه خوابم نبرد

دیدگاهتان را بنویسید

پشتیبانی